... محترم آقای م - د :

دوست نداشتم که در مورد کامنتهای شما در یک سال گذشته چیزی بنویسم اما بنده را ببخشایید که دل از دست رفته است و سخن بی پرده می گویم .

رشته من فیزیک است اما اشعار حافظ ، سپهری و فروغ را بسیار می پسندم . نوشته ام در راست گوشه ، که من احساسم را دستکاری نمی کنم . جسارت می طلبد که شعری خام تقدیم شود . اما من می پسندم و بسیاری هم .

شعر را معمولا می سرایند و در زمانی دیگر ، با اندیشه در وزن و قافیه و ... انرا بهینه می کنند . این شعر دیگر ، شعر به ذهن رسیده نیست . شعر دیگریست که تصحیح شده یا تغییر کرده . بگذارید یکی هم ، بدون باز نویسی احساس درون را به فرمان باشد .

شما روی کدام شعر خودتان می توانید در یک دستگاه موسیقی اصیل ایرانی اهنگی بگذارید ، من سعی کردم ، با شعر شما چنین کنم ، نتوانستم ، ملودی خاصی نمی پذیرد و نکته دیگر انکه ترانه سرایی با غزل سرایی بسیار متفاوت است .

با شرمندگی ، شما تصنیف ساز هستید البته شما را گناهی نیست که به قول خودتان بسیار جوان هستید و توصیه می کنم پدرانه ، که بسیار شعر بخوانید ، اشعار بزرگان را مرور کنید و بسیار بیندیشید . در انجمنها و جلسات شعر خوانی شرکت کنید و نیکو گوش بسپارید به دیگران که مویی سپید کرده اند و این اگر بپذیرید و بخواهید ( آهویی ) کنید شما را بسیار سود خواهد داشت اما فعلا

تو آهویی مکن ، جانم چه سازی        تو شاعر نیستی ، تصنیف سازی

و بدان که هر نکته و هر جمله را نتوان به بهانه امروزی بودن ، در شعر گنجاند و چنین نکن که ماندگار نخواهی شد . عاشق در شعر وقتی ارزشمند است که عاشق او باشد که همه عالم از اوست ( در پاسخ نوشتار خودتان عرض کردم ) اگر به دنبال تصنیف و یا شعرهایی که با روحیات من اصولا همخوانی ندارد هستید بسیارند انها که برایتان مطالبی دارند . به دیگر وبلاگها مراجعه کنید با این همه چون قلم به دست داری تو را دوست دارم . مهربان باش گرامی .

با عرض شرمندگی از دوستانی که احتمالا شعر ذیل را می خوانند ( این شعر را دوست نداشتم در وبلاگ قرار دهم اما لازم دیدم در پاسخ این دوست گرامی که نام خود را هم کامل نمی نویسند درج کنم )

 

شوری که به سر هست ....

بیـــــــراهه  نرفتیم  و  ،  پی یار  شدیم

                  سجـــاده  کشان  در  پی ، دلدار  شدیم

پایی  نفشــردیم  و  بد ، کس  نسرودیم

                  در  دایره  چـــــرخیده ، ز  اقـــمار  شدیم

هر  بد که  شنیدیم ، به  لطف  کرم  حق

                  در  دل  بنـــــــهادیم  و  پی ، کار  شدیم

شوری که بسر هست به ما هدیه ندادند

                  بسیار  دویــــــدیم  و  ،  به  بازار  شدیم

نامش  بنهادیم  به  سرلوحه  مکــــــتوب

                  چون  گشت  سند  ثبت ، طلبکار شدیم

از غیر  بریدیم  و  به  ره ، پای  فشردیم

                   تسبیح گرفتیم و به همراه شب تار شدیم

هر خواهش نفسی که شنیدیم  گذشتیم

                    لا  حول  کنان  در  پـــــــی ، انکار  شدیم

عمــــری  به  دعا  و  طلب ، علم  نهادیم

                    صد شکر که چون  خفته ی ، بیدار شدیم

 

امیرحسین امیریان

 

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
فریده جلیلوند

استاد گرامی روزهایتان بهاری ممنون از حضور همیشه و توجه شما اشعارتان به همین دلایل که ذکر کرده اید دلنشین هستند . بر قرار باشید فریده جلیلوند

راهوند

سلام [گل] يك: دعوتید به شعرخوانی در سه شنبه هفتم ارديبهشت/سراي اهل قلم: خيابان انقلاب/خ فلسطين جنوبي/كوي خواجه نصير/سراي اهل قلم/ساعت 16:30 و: چهارشنبه در طبقه دوم تالار انديشه /خ حافظ/بالاتر از چهارراه كالج/ حوزه هنري/ دو: "ديدار"در راهوندخيال يك غزل تازه

نقی عباس

سلام لطفتان را سپاس. بیت زیر را بیاد آوردید: صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم شب سیه مست فنا بود که هشیار شدیم (صائب) هوای مرا داشته باشید.

شهره

این شعر هم خیلی زیباست....چرا دوست نداشتید بذارین توی وبتون؟ همیشه یه جور بودن و یه جور زندگی کردن خوب نیست....گاهی باید روشهای نو بکار برد.....موفق باشید[گل]

فریده جلیلوند

شاعر ارجمند سلام و وقت تان با شادی هر بار با حضور و لطف تان شرمنده می فرمایید . بر قرار باشید و همیشه مانا فریده جلیلوند

شهره

ای صمیمی ای دوست گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی دیدنت حتی از دور آب بر آتش دل می پاشد آنقدر تشنه ی دیدار توام که به یک جرئه نگاه تو قنائت می کنم دل من لک زده است گرمی دست تو را محتاجم و دل من به نگاهی از دور طفلکی می سازد ای قدیمی ای خوب تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم من صمیمانه به یادت هستم (کیوان هاشمی) همیشه به یاد دوستان هستم جناب امیریان عزیز....امیدوارم عمری سرشار و دلی پر امید داشته باشید....

راهوندخیال

كنار بغض يوسفم كه مانده در گلوي چاه [گل] سلام غزلی دیگر

سعيد مطوري/مهرگان

سلام جناب اميريان عزيز دلتنگ نشويد كه بي شك چشمان نشسته تيره مي بيند و روشني در حقيقت هميشه جاري است. اينم شعر من كه قول دادم رستاخيز در ميان انگشتان بهم فشرده ام صداي استخوانهايي را مي شنوم در رستاخيزي از فرياد ها من درد را در محشري از نا گفته ها به پيشگاه حق خواهم برد تا بهشت وجهنم را در لحظه هاي زمين جاري سازد سعيد مطوري/مهرگان از دفتر غمنامه