امشب این مطرب چرا از پرده بیرون می زند

امشب این مطرب چرا از پرده بیرون  می زند

                بیخود است ازخود ، چنین غمگین  و محزون  می زند

همنوازی می کند در جمع و با سوزی غریب

                 شور لیلـــــی  در  سرش  همـــراه  مجنون  می زند

مطـــــربان خاموش ، تا من بشنوم اهنــــگ او

                 شرح  دل  می گوید  و  بر  سیـــــم  قانون  می زند

غصه هـــا دارد بدل با ساز می گوید سخن

                 عقـــده  دل  می گشــاید  با  دلـــــی  خون  می زند

می چکدخون ازدلش دیگر ندارد اختیــــار

                 خسته  است از ساحــــل  و بر  رود جیحون  می زند

رندعاشق گرگریزدتا شود مخفــــــی ز درد

                 لشگر  غـــــم  می رسد  ،  بر  او  شبیخون  می زند

پرده ها را می شناسدخارج است ازاختیار

                 مطرب بیچاره میکوشد ولی سازش همایون می زند

ان همایون  پیر  مجلس را کسی اگه کند

                  تا بیاید  ،  بشـــــنود  ،  گوید  چــــرا  چون  می زند

در بیت مانده به اخر . مصرعهای دیگری در نظرم امد اما مفهوم دلخواه را نداشت مثل / ناتوان میکوشد و سازش همایون می زند/ یا  /نغمه هایش دلکش و سازش همایون می زند / اما دلچسبم نبود .پس با یک فاعلاتن اضافه  . وزن را فدای خواسته ام کردم . شرمنده وزن کنان .

 

امیرحسین امیریان - چاپ- 80-   دستگاه . همایون  ( شوشتری) 

--------------------------------------------

مطرب عشق می نوازد ساز            عاشقی کو که بشنود اواز

تقدیم به انکه در شعرش با ساز حالی خوش داد .


/ 63 نظر / 93 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریا

سلام استاد/ این داستان تقدیم به شما نویسنده:"کــــارو" «1» آسمان ميگريست ... و بادها شيون كنان فرياد مي كشيدند : بريز ! ... اي آسمان ، اشك بريز!بريز كه هر يك قطره اشك تو در بيكران زمين ، ستوني بر بناي زندگيست . و آسمان ميگريست.... ميگريست ... در پهنه ي كران ناپديد آسمان ، جز ناله ي زائيده از برآشفتگي اشكهاي بي امان و عصيان ابر هاي سر گردان خبري نبود... و دريا ، در كشاكش انقلاب امواج ديوانه ، همچنان ناله ی بي پايان مرگ صيادان بي پناه را ، مي سرود ... و در ساحل سر سام گرفته ي درياي بيكرانه ، ماهيگير ، تور پاره پاره به شانه ، خود را براي يك سفر شوم شبانه ، آماده ميكرد ... «2» آسمان ميگريست .... و ماهيگير ، اسير قهر آشتي ناپذير آسمانها ! قهري كه از يك مرگ نا بهنگام داستانها داشت تور صد پاره خود را – به قصد درو كردن ماهي – به دل هزار پاره دريا ميكاشت ... ساحل ، از ساعتها پيش ، در ظلمت يك مسافت طي شده ، گم شده بود . وآنطرفتر ساحل ؛ در تنگناي يك كلبه ي محقر ، هم آغوش با يك زندگي فراموش شده ي مطرود ، دست كوچك دختري چهار ساله ، و ديده نگران همسري با نگاه تب آلود ، نگران بازگش

دریا

استاد خوبم خواندم خیلی خوب بود خیلی ممنون از راهنماییتون و آفرین بر قلم همیشه سبــــز و جــــــاریتون

raha

salam ostad hafteye khobi dashte bashid ....[گل]

الهام تفرشی

سلام آقای امیریان عزیز و بامرام البته[نیشخند] عجب غزلی نواختین استاد .. من این رمل و مثمن و محذوف وبحر و اینارو بلد نیستم ولی اون فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن رو فهمیدم ... بعدشم اینکه الهی که عاشق باشید همیشه که دل بی عشق خیلی بیکاره! ممنونم که همیشه یادم میکنید و برام مینویسید . دلگرمم به بودنهاتون . دوستیاتون برقرار استاد

احمدی

سلام و صد سلام استاد گرامی چه شعری و چه اهنگی. به جناب کوچکی گفتم که شما کم لطف شده اید .استاد من یک اهنگ اماده کردم در سه گاه . میفرستم اگر فرصت شد شعری بر روی ان که انشاله برای فروردین با بچه ها تمرین کنیم . عمرتان با عزت . انشاله که کسالت بر طرف شده .[گل][گل]

raha

salam ostad yad hafez ke mioftam yad shiraz o shoma ham be donbalash miyaayad ....omidvaram hamishehayetan bahari bashad ....[گل]

الهام پورمردان

درود و سپاس فراوان استاد همیشه بزرگوار من . باز هم لطف شما و منی که لایق این مهربانی و توجه نیستم. باز هم سپاس ... [گل]

دریا

استاد عزیز سلام ندای پریزادم به روز و روشن شد منتظر طلوع گرم تر شما میمانم...