نجوای رفتن

نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ۱:۳۵ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۵/۵/٢٧
 

آرام , آرام

 

می فشارد سینه ام

 

چنگ می اندازد به دل

 

درد بی پایان

 

-         غم دیرینه ام

 

آرام , آرام

 

می خراشد سوز و غم

 

روح پاکم , قلب چون

 

-         آئینه ام

 

آرام , آرام

 

نجوای رفتن می کند

 

آنکه تا دیروز با من

 

-         می نشست

 

خنده هایش قفل غم را

 

-         می شکست

 

می رود آرام امشب از برم

 

آنکه با من عهد ماندن

 

-         بسته بود

 

آنکه روزی با من دل

 

-         خسته بود

 

چشم گریان می دوم

 

او می رود قران کجاست ؟

 

او نمی داند درونم

 

وه , چه غوغائی به پاست

 

باز می گردم قران و سینی

 

کاسه ابی به دست

 

در گشوده , کوچه خلوت

 

ان مسافر , رفته است .

 

                                                                 امیر حسین امیریان  ( قصه گوی شب شیراز )چاپ80   ( تکرار از درج اینترنتی سال 85 تیر ماه )

/ 19 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Orkideh

باید زندگی کرد برای نوشتن نه نوشتن برای زندگی کردن ژول برنارد ... درود بزرگوار ، طاعات و عباداتتون مقبول درگاه احدیت... ... با افتخار و احترام دعوتید...[گل]

رها

سلام استاد ....انشالله که سلامت باشید و طاعات و عبادات شما هم قبول باشه ..ما راه هم دعا بفرمایید [گل]

سعید مطوری/مهرگان

با سلام دل میرود ز دست و نشد به کام من آتش بزن بسوزان تو خشت خام من سعید مطوری /مهرگان درود بر دوستی که میداند عشق چیست و هم عاشق است و هم معشوق فرصتی شد که عرض ارادت کنم. یا حق و یا هو همه ی دلها به سوی او...

مریم

اگر دمی به قلب خود گوش فرا دهی سرمد همه بزرگان خواهی شد. مولانا ..... با آرزوی قبولی طاعات عیدتان مبــــــــــــــــــــارک [گل]

رها

سلام استاد طاعات شما قبول باشه انشالله که سلامت باشید و تندرست ...عید بر شما و بانو مبارک باشد ....[گل]

orkideh

درود استاد امیریان عزیز. دعوتید با احترام.[گل]

فاطمه خواجوییی راد

سلام استادگرانقدر امیدوارم حالتان خوب باشد .. خیلی زیبا و دلنشین بود مثل همیشه لطیف و دلنشین افرین بر شما

simah

خود را در هزار پستوی تاریخ هم که جا دهی به فریاد عاشقانه ام طلوع کن! طلوع کن، در مدار زمین شب از سر گذشته زمزمه های عام غزل میشود. عاشقانه، نقش میزند رد پایت فرش ابریم را زیر باران خواهم سوخت طلوع کن !!!! شکل هر عنصری ، به رنگ لاجوردی خواستن در دستهای تشنه ام در چشمان نوازشگرم انتظار ریشه در حسرت میگیرد ، بی تو ........./ simah/

simah

سلام گرامی استاد ممنونم از همراهی سبزتان واژه واژه های شما انرژی ست همواره سلامت و تندرست [گل]