ای بدوش افکنده گیسو

ای بدوش افکنده گیسو 

خاطرت از من برفت .

گفته بودی با تو می ایم

توهم با من بیا

امدم . پیمان شکستی

عهد از یادت برفت.

 امیرحسین امیریان 80

 


 

 

/ 22 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وارش

مرسی ندا جون که اومدی

رها

سلام عزیزم ..منکامنت اولی از شما نداشتم ولی کامنتیکه نوشته بودید چراکامنت من نیست راگرفتم ..بهرحال یک دنیاممنون ازبودن و همراهی و تبریک شما به استاد سلام فراوانبرسانید ..در ضمن میتونم بپرسم ایشون کدام کشور تشریف بردند ..؟

پرنیان - دل آرام

سلام دل آرام به روز شد - دستان خدا در انتظار شماست منتظر حضور ارزشمندتان هستم

شقایق

خسته نباشید دوست گرامی ممنونم از حضور سبزتان شما هم مطالب جالبی دارید. موفق باشید

شقایق

دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره او اینهمه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت: حلقه خوشبختی است ، حلقه زندگی است همه گفتند: مبارک باشد دخترک گفت: دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر دید در نقش فروزنده او روزهائی که به امید وفای شوهر به هدر رفته ، هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای ، این حلقه که در چهره او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه بردگی و بندگی است

شقایق

دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره‌ات طلاست یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟ عاشقم! با من ازدواج می‌کنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی! تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی پس برو و بی‌خیال باش عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذی، دلش شکست گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه‌ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانه‌های اشک کاشت

حمل افتاب

وقت بخیر ندای گرامی ممنون که در نبود ایشان به من سر زدید و یاد کردید . گرامی انتخاب بسیار عالی بود اشعار ایشان حال عجیبی دارد . متشکرم

آریایی

سلام بزرگوار.خیلی خوشحالم که با وبلاگ زیبای شما آشنا شدم.البته این افتخار آشنایی رو مدیون یکی از شاگردانتون خانم "ندا" هستم.درواقع من یکی از شعرای قشنگتون رو تو وبلاگم گذاشته بودم اما چون نمی دونستم که سراینده این شعر زیبا چه کسی هستن اون شعر رو جز مطالب عاشقانه و اشعار آزاد گذاشته بودم تا اینکه ندا خانم اومدن و بهم گفتن که این شعر از شما که استادشونید هست و آدرس وبلاگ شمارو بهم دادن منم اومدم که ازتون بابت شعرای بسیار زیباتون ازتون تشکر کنم و اینکه آیا اجازه دارم که از شعراتون با ذکر نامتون تو وبلاگم استفاده کنم یا نه؟اگه افتخار بدین خوشحال میشم.منتظرتونم[گل]

آریایی

سلام مرسی از لطفتون.راستی من وبلاگ شمارو لینک کردم.موفق باشید.