عشق ساده نبود

من هم از فاصله ها

فاصله جستم

.................................. اما .

من هم از چند غریبی 

که کشیدند سرک

به در خانه ما 

با خیالی واهی

بوسه گرفتم

................................. اما .

ماندم , 

باز همان تاریکی

باز همان تنهایی

عشق ساده نبود

 

 

اگر آمد 

اگر آمد

به نرمی سر به دامان

گریه خواهم کرد 

و تا گاه سحر من از

جدایی قصه خواهم گفت 

اگر آمد

غبار غم ز روی گونه ام

با اشک خواهم شست

من انشب بیدار خواهم ماند

تمام شب نخواهم خفت

و می دانم که او 

باز خواهد رفت 

کنار من نمی ماند

مرا هرگز نمی خواهد 

 

  • امیر حسین امیریان

« با احترام به کسی که نوشته بود ( و تا گاه سحر من از جدایی قصه خواهم گفت ) » 

/ 14 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریده جلیلوند

همه وقت تان با نیکویی همراه گرامی این بلاگ متعلق به شعرای هم بلاگی و اشنای من است و هیچ شاعری از جوانی دور نیست . زیبایی اشعار شما بیانگر ان است بسیار ممنونم که به دعوت پاسخ دادید . وجود شعرایی مانند شما می تواند نشانگر راهی برای جوان هایی باشد که بدنبال افکار موقت و نه چندان عمیق خود می روند و مطالعه همه گیر این سروده های ارزشمند انان را با واقعیت ها اشنا میکند . با در نظر گرفتن اینکه سعی دارم شعر شعرایی را در این محل قرار دهم که محترم هستند و وزنه ای در کار خود . بازهم سپاسگزار ار لطف شما . منتظر ان سروده که فرمودید هستم تا در انجا قرار دهم البته با اجازه شما . فریده جلیلوند

الهام

سلام شما لینک شدید اگر خواستید من رو لینک کنید با نام سلامی دوباره لینک کنید ممنونم.

نغمه

سلام ببخشید ک دیر سر زدم وبلاگ زیبای دارید[گل][گل]

m @

دلم به اندازه تمام روزهاي پاييزي، گرفته است..... آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهاي بهاري، باراني است..... و قلبم انگاربه اندازه سردترين روزهاي زمستاني، يخ زده است..... اما وجودم در كوره داغ تابستاني مي سوزد..... چه چهار فصلي است سرزمين دقايق من؟

m @

نشاط انگيز وماتم زائي اي عشق نشاط انگيز وماتم زائي اي عشق عجب رسوا گر رسوائي اي عشق اگر دستت به كامي جرعه ريزد بيفتد مست و، ديگر برنخيزد تورا يك فن نباشد ذو فنوني بلاي عقل ومبناي جنوني زتو در چشم ، ديوي حور گردد سياهي در نظرها ، نور گردد خوشا آنكس كه جانش از تو سوزد چو شمعي پاي تا سر بر فروزد خوشا عشق وخوشا ناكامي عشق خوشا رسوائي و بد نامي عشق خوشا بر جان من هر شام وهر روز همه دردو همه داغ و همه سوز خوشا عاشق شدن اما جدائي خوشا عشق ونواي بي نوائي خوشا در سوز عشقي سوختنها ميام شعله اش افروختنها در اين آتش هر آنكس بيشتر سوخت چراغش در جهان بهتر برافروخت نواي عاشقان در بي نوائي ست بقاي عشق وعاشق در جدائيست ای آرام دل بی قرار در هجرانت چشم هايم باران عشق می بارند می بارند و می بارند تا اين سوی ناچيزی هم که مانده است را هم از دست بدهند و در سياهی دنيای خود جز نقش روی ماه تو در عالم خيال تصور نکنند تو کجايی که دور از تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارد و من که در غم عشقت می سوزم از حريم حرم پاک اين دل که آشيانه عشق توست پاسبانی ميکنم تا در آن جز انديشه عشق پاکت هيچ جای نگيرد سين

الهام

سلام اقای امیریان چطورید با زحمت های من. با یه مثنوی منتظرتونم لطفا با نیم نگاهی ما رو مفتخر کنید. ممنون میشم

فوزیه یلدا

سلام بر شما سروده های قشنگ شما را خواندم خیلی زیبا بودسروده تازه دارم حضور شما را گرامی میدارم.

شهرزاد(بانوی کویر)

سلام ممنون که به کویرم آمدید و سپاس از نظر لطفتان. اشعار زیبایی را خواندم ولذت بردم. برقرارباشید و پایدار