غربت ( تکرار )

خستگی در چهره اش موج می زند . از سپیده صبح تا همین چند دقیقه پیش در گیر خواندن و امتحان ترم بوده است . روی اولین صندلی پارک ، زیر سایه درخت همیشگی ولو می شود . چشمهایش را می بندد و نفسی عمیق می کشد . انگار می خواهد تمام اکسیژنی را که در طول ترم فرصت تنفس انها را نیافته یکجا فرو دهد . دستهایش را تا می تواند بالای سرش می کشد و به خود می گوید ، اخری هم تمام شد . صدای پای بچه هائی که می دوند و داد و فریاد انها توجه او را برای لحظه ای جلب می کند . در طول ترم تقریبا همیشه سرش پایین بوده است و درد اندکی را در پشت گردن خود احساس می کند . نگاهش بی هدف به چپ و راست می چرخد و ادمها را ورانداز می کند دلش می خواهد فارغ از دلهره امتحان ، امروز همه را ببیند . حتی یک نفر را در میدان دید خود جا نمی اندازد . مدتهاست که از شهر خود دور است و مدتهاست که اشنائی را از دیار خود ندیده است . غربت و کلاسهای دانشکده او را کلافه کرده است . زیبائی شیراز برای او تکراری است و کنار رودخانه شهر کوچک خودش را ترجیح می دهد . از اول هم نمی خواست درسش را ادامه دهد . امان از دست این مردم .گاهی به خاطر همین مزدم مجبور می شوی در مسیری قدم بگذاری که دلخواه تو نیست . بروی ، بیائی ، بخندی ، نخندی ، مؤدب باشی ، گاهی در کریدورهای دانشکده انقدر سنگین راه بروی که تمام وزنت را بر پاشنه کفشها یت حس کنی . از روزی که اعلام قبولی خود را در روزنامه خوانده سه سال می گذشت . مادرش خدا را شکر کرده بود که به شیراز می رود . دل بریدن از خانه پدری مشکل بود هر چند که پدر سالها پیش مادر و دختر را رها کرده و رفته بود . مادرش همسر وفاداری بود و سالها هر صدای پا ، او را تا در منزل کشانده بود . گاهی که سعی می کرد چهره پدر را به خاطربیاورد نمی توانست . مادر عکسهای او را در چمدان همیشه بسته خود نگهداری می کرد . او تنها امید مادرش بود . مقدمات سفر اماده شد ، گونه مادر را بوسید . وقتی از پشت شیشه اتوبوس به او نگاه می کرد انگار برای اولین بار بود که چهره شکسته او را می دید . تا به حال اینطور با دقت چهره مادرش را تماشا نکرده بود . سعی می کرد از نگاه او ، افکارش را بخواند . قطره های اشک روی صورتش مثل شبنمی که روی گلبرگهای گلی در حال پژمردن نشسته باشد نور را منعکس می کرد . در همین چند لحظه می توانست تمام خاطرات مشترگ گذشته شان را مرور کند . سختی ها ، زجرها ، استقامتها ، بیماریها ، همدردیها ی مادرانه همه یادش امد و اکنون انچه می دید ، زنی میانسال بود که میگریست و چروکهای روی صورتش حکایت از زندگی سخت گذشته داشت . دست تکان می داد . بغض گلویش را گرفته بود دلش می خواست پیاده شود .با تمام وجود تنهائی مادرش را حس می کرد . انروز را هرگز فراموش نکرده است . مادر با دور شدن اتوبوس و بدرقه دختر ، به استقبال بدبختی های دوران تنهائی می رفت . سه سال است که وقتی از دانشکده بر می گردد روی یکی از صندلی های پارک می نشیند و به مادر ، به مخارج دانشکده ، به تنهائی خود و به اینده فکر می کند . به خودش می گوید امروز پیرمرد نیامده است . خیلی پیر است . از وقتی او را دیده است دلش نمی خواهد پیر شود . همیشه یک ترانه را ارام زمزمه می کند : « شد خزان گلشن اشنائی – باز هم اتش به جان زد جدائی ، با تو وفا کردم تا به تنم جان بود – عشق و وفا داری با تو ندارد سود » صدایش می لرزد ولی به دل می نشیند . شاید همین ترانه و شنیدن صدای مرد پیر هر روز او را روی صندلی می نشاند .یکجوری یاد مادر و خانه خودشان می افتد . مادرش هم وقتی خسته به خانه می امد همیشه همین ترانه را در اشپزخانه کوچکشان زمزمه می کرد . هرگز از مادر نپرسیده بود که ایا ترانه دیگری هم در خاطر دارد . یکروز با پیرمرد صحبت کرده بود و از او پرسیده بود چرا همیشه این ترانه ؟ سئوالی که می خواست همیشه از مادرش بپرسد . دلش می خواست از زندگی او سر در بیاورد . ولی پیر مرد زیرکانه از پاسخ دادن شانه خالی کرده بود .                      

صدای زن غربتی ، او را به خود اورد . مرتب حرف می زد . لهجه داشت . روی پیشانی و چانه اش خالکوبی شده بود . از دختر مصرانه می خواست تا کف دستش را ببیند و اینده را پیشگوئی کند . در این موقع سال انگار همه کولیهای ایران به شیراز می ایند ، در خیابانها ، کوچه پس کوچه ها ، پارک ها پرسه می زنند . طلسم می شکنند ، فال می گیرند ، دعا می دهند ، راستش گاهی بی ربط هم نمی گویند حداقل بعضی حرفهائی که به او زده اند تا حدودی با زندگیش جور در امده است . دختر دستش را با بی میلی دراز می کند و کولی دست او را می کشد و به کف دست او خیره می شود . از زیبائی اش می گوید ، از گذشته او ، مسافری که در راه است ، از تنهائی او ، از کسی که می اید ، از وفادار بودن مرد اینده اش ، از زن سیاه چشمی که برایش جادو کرده است و طلسمی که در خاک گورستان کرده اند از همه چیز و همه کس می گوید . انقدر پشت سر هم حرف می زند که پرده گوش دختر نمی تواند پا به پای تارهای صوتی او مرتعش شود . خیلی از حرفهای او را نمی شنود . در اخر دست دختر را بالا می اورد و امر می کند که به صورتش دست بکشد کیفش را را باز می کند و به زحمت کولی را راضی و دور می نماید . وقتی می رود اینه کوچکش را بر می دارد و خودش را برانداز می کند ، خستگی چهره اش را می بیند ، زیبائی و جوانی اش نمی تواند غمی را که در چشمهایش موج می زند مخفی کند . به حرفهای غربتی فکر می کند و می گوید کدام مسافر ؟ مدتهاست که چشم انتظار کسی نبوده ام . چه کسی می اید ؟ کدام خوشبختی ؟ هم اطاقیش گفته است ، این غربتی ها حرف دل ادم را از چشمهای او می خوانند . به او هم همین حرفها را زده اند ، دختر عجیبی است از خانواده ای مرفه ، اهل تهران است .مرتبا بزک می کند ، خیلی به فال اعتقاد دارد . غذای خوابگاه را نمی خورد . به اندازه مخارج سه ماه او ، پول فال قهوه می دهد و هر بار با خوشحالی می گوید مادام گفت تا سال اینده او می اید و ترا سوار بر اسب سفید خوشبختی به انطرف ابها می برد . دوباره به اینه نگاه می کند . اینبار مادرش را می بیند با لبخند همیشگی ولی جوانتر . به خودش می گوید ، چقدر مهربان است . شباهتهای زیادی بین صورت خود و مادرش می بیند . شاید این چهره دوران جوانی مادر است . همان زمانی که منتظر بود تا کسی بیاید ، وقتی که منتظر مسافر بود . منتظر اسب سفید ، خوشبختی ، وفاداری و مهربانی مردی که دست در دست او می گذارد . دختر چشمهایش را می بندد و به یاد می اورد که چگونه مادرش از اسب سفید خوشبختی در جوانی به زیر افتاد . که چگونه عادت کرده است که چشم به راه مسافری نباشد که چگونه بی مهری جای وفاداری را گرفت . شاید کولی راست می گوید ، شاید طلسم خوشبختی او را همان سالها در گورستانی خاک کرده بودند .     

 

پیرمرد می خواند ، چشمهایش را باز می کند . پس امروز هم امد . با سر سلام می کند ، پیرمرد جوابش را با بلند کردن دست چروکیده اش می دهد بدون انکه اوازش را قطع کند « شد خزان گلشن اشنائی – باز هم اتش به جان زد جدائی » دختر دوباره به اینه نگاه می کند انگار صدای مادرش را هم این بار می شنود که با پیرمرد می خواند « با تو وفا کردم تا به تنم جان بود – عشق و وفاداری با تو ....... » به صندلی پارک تکیه می کند و با اولین پلکی که می زند طعم شور قطره ای که از کنار گونه اش بر روی لبهایش جاری شده را احساس می کند .                                                                                                                                              

 

                                                                      ا - م - ی - ر

                                                         امیر      تیر ۱۳۸۵ -  تکرار

 

 

/ 9 نظر / 7 بازدید
ندا

سلام دوست عزیز ممنون از حضورت خوشحال شدم شاد باشی بای [خداحافظ][گل]

ماه تیسا

اي دوست هر چقدر نشستم به پاي تو از سر نرفت شيوه ي جور و جفاي تو قدر كسي بدان كه بداند بهاي عشق تب كن براي كسي كه بميرد براي تو [گل][گل] سلام دوست عزیزم.ممنون از حضور گرمت.بسیار زیبا بود.موفق باشی و سبز.[گل]

m @

با چه گام های غمگینی ای ماه از اسمان بالا می روی! چقدر آرام .چقدر رنگ پریده! سبب چیست؟ ایا در ان مکان اسمانی هم خداوند کماندار عشق پیکان های تیز خود را می آزماید؟ مسلما اگر آن چشمان همیشه عاشق بتواند داور عشق باشد، تو حال عاشقان را می فهمی! من این را در نگاه های تو می خوانم! چهره با وقار و افسرده ات در نزد من که احساسی چون تو دارم، گویای حال توست. پس به خاطر دوستی، ای ماه بگو بدانم ایا عشق خلل ناپذیر را در انجا هم دیوانگی می پندارند؟ آیا زیبا رویان آن مکان آسمانی هم همانند زیبارویان کره خاکی مغرورند؟ آیا زیبا رویان آسمانی هم عاشق آنند که کسی عاشق انان شود

m @

هزار راه نرفته هزار خواهش و آیا هزار پرسش و اما هزار چون و هزاران چرای بی زیرا هزار بود و نبود هزار شاید و باید هزار باد و مباد هزار کار نکرده هزار کاش و اگر هزار بار نبرده هزار بوک و مگر هزار بار همیشه هزار بار هنوز ... مگر تو ای همه هرگز مگر تو ای همه هیچ مگر تو نقطه پایان بر این هزار خط ناتمام بگذاری مگر تو ای دم آخر دراین میانه تو سنگ تمام بگذاری . قيصر امين پور

نگار

سلام دوست خوبم خیلی قشنگ بود لذت بردم ممنون [گل]

شادی

سلام. زیبا نوشتی... ولی خدا نکه گیر این فالگیرا بیفتی ها..من که همیشه فرار میکردم ازشون! موفق باشی دوست من.

کویر

سلام مرسی که به من سر زدید والا وقت نکردم متنو بخونم اما سیوش کردم بعد از اینکه یه خستگی کوتاه گرفتم(چند ساعت پیش از مسافرت اومدم)حتما میخونم