شعر و قصه ادبیات شعر نو....قصه گوی شب شیراز.

(قصه گوی شب شیراز چرا دم نزنی )..... مطالبی که در دفتر شعر و قصه ( این وبلاگ ) منتشر شده یا می شود تحت همین نام در سال 80 به چاپ رسیده است . این وبلاگ صرفا شعرهای احساسی و یا مطالب هم ردیف را دنبال می کند . در صورت استفاده از مطالب وبلاگ ذکر نام سراینده و آدرس وبلاگ الزامیست . از انتقال مطالب این وبلاگ به سایتها و وبلاگها و دیگر مکانهای انتشار که دارای ماهیت سیاسی و یا اجتماعی می باشند خودداری فرمایید . نظرات شما در مورد شعر احساسی باعث خوشحالی من می شود . امیر امیریان

امید ..........قصه گوی شب شیراز
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢۳
 
امید

وارد صحن امامزاده می شود و ارام در حالیکه اطراف را زیر چشمی نگاه می کند از پله های ایوان جلو حرم بالا می رود . اخیرا کمتر به انجا سر زده است . امروز برای او روز دیگری است . نذر کرده بود که اگر حاجتش را بگیرد قالیچه ای کوچک کنار ضریح پهن کند . چادرش را نمی تواند درست جمع و جور کند . شاید هم تمرین کافی در این امر ندارد . امروز چند ساعتی قالی فروشی ها را سر زده و نهایتا فرش کوچکی ولی زیبا انتخاب کرده است .وقتی وارد حرم می شود خانمهائی که هر کدام مشغول راز و نیاز هستند او را ورانداز می کنند . حرم شاه چراغ و بوی گلاب و اینه ها کاری های اطراف ادم را به دنیای دیگری میبرد . قالیچه را پهن می کند ، چشمهایش را می بندد . نمی داند چگونه باید شروع کند . چگونه تشکر کند . به یاد می اورد که با مادر بزرگ سالها پیش در همین مکان می نشست و پس از مراسم دعا به او کمک می کرد تا از کوچه های انتهای صحن رد شود و با هم به استانه حضرت علاء الدین حسین ( ع ) بروند و انجا را هم زیارت کنند .
بیشتر عصرها با دوستانش سوار بر اتومبیل شخصی اش وقت خود را صرف دور زدن در بلوار چمران و خیابانهای مالی ایاد می کرد . مادرش که بیمار شد و دکتر ها نا امید شدند یاد مادر بزرگ افتاد . او را هم پس از ابتلا به بیماری و مدتی در مان از بیمارستان مرخص کردند و پزشکان گفتند راحتش بگذارید . فکر اینکه مادرش را هم مثل او از دست بدهد افکارش را پریشان کرده بود . از صبح زود که که صبحانه مادر را میداد تا بعد از ظهر کنار تخت او می نشست و به اینده خود ، به مادر و به تنها برادرش فکر می کرد . چشمهای باز مادر امید می داد و او می دانست که تنهائی و سر کردن با برادری که همه چیز را در ارتباط با دوستانش جستجو می کند چه سخت خواهد بود . مادر هم وقتی دست او را می گرفت از سرنوشت او می ترسید . از اینده دخترش . یک شب وقتی دخترها را رسانده و به خانه بر می گشت خانم مسنی را سوار کرد . راهشان یکی بود . در مسیر گپ زدند . عجیب بود که علیرغم وضع ظاهری دختر او غم پنهان را در چشمهایش دیده بود و او هم قصه مادر و نگرانیش را برایش گفته بود . از همدردی بیش از حد خانم مسافر عصبانی بود . بخصوص که مرتبا پزشکان تراز اول شهر را نام می برد که بیماری مشابه مادر او را درمان کرده اند . بهمین خاطر سکوت کرده و پشیمان بود که چرا او را سوار کرده است . خیابانها را یکی پس از دیگری طی کرد و در مقابل، بلوار دانشجو ایستاد . خانم مسافر پیاده شد و با لحنی مهربان گفت دخترم « دست به دامان شاه چراغ شو ، نذر کن ، دعا کن منهم دعا می کنم » انشب وقتی مادر خوابید ، به یاد مسافر افتاد .
جانماز مادر بزرگ هنوز بوی عطر می داد . وقتی انرا که مدتها باز نشده بود پهن کرد و دست به دعا برداشت ، بغض گلویش را گرفته بود . خودش هم نفهمید چه گفت و چه کرد . صدای اذان صبح او را به خود اورد . صدای اذان صبح به دلش نشست . انگار نام مقدس پروردگار و محمد ( ص ) و علی ( ع ) ته دلش را روشن می کرد . سرش را از روی سجاده مادر بزرگ بلند کرد . گونه های خیسش را پاک کرد . نگاهی به مادر انداخت که معصومانه روی تخت خوابیده بود . مهر نماز را بوسید ، نذر کرد . نماز خواند و مادر روز به روز بهتر شد و حالا اینجا بود . بوی گلاب حرم ، نور اینه های اطراف ، و زمزمه اطرافیان را دوست داشت .
خانمی که نزدیک او بود وقتی متوجه قالیچه شد پرسید : نذرت قبول شده ؟ با تبسم گفت : بله ، چند دقیقه ای نگذشته بود که خانمها دور او جمع شدند و اجازه خواستند تا چند تار از ریشه های قالیچه را با خود ببرند . ضریح را بوسید . مادرش در اتومبیل منتظرش بود . کفشهایش را گرفت وقتی از در صحن خارج شد ، برگشت نگاهی به گنبد انداخت . دلش می خواست چیزی بگوید اما کلمات مناسب را پیدا نمی کرد . لبخندی روی لبانش نشست اهی عمیق کشید زیر لب زمزمه کرد : یا شاه چراغ فکر نمی کردم قابل لطف شما باشم . یا احمدبن موسی متشکرم و دوباره نذر کرد که هر پنجشنبه به استان بوسی بیاید . نمی خواست برود حس می کرد دلش را در حرم جا گذاشته است اما مادر منتظر بود .

 

تکرار . ..ارشیو../ قصه گوی شب شیراز .