شعر و قصه ادبیات شعر نو....قصه گوی شب شیراز.

(قصه گوی شب شیراز چرا دم نزنی )..... مطالبی که در دفتر شعر و قصه ( این وبلاگ ) منتشر شده یا می شود تحت همین نام در سال 80 به چاپ رسیده است . این وبلاگ صرفا شعرهای احساسی و یا مطالب هم ردیف را دنبال می کند . در صورت استفاده از مطالب وبلاگ ذکر نام سراینده و آدرس وبلاگ الزامیست . از انتقال مطالب این وبلاگ به سایتها و وبلاگها و دیگر مکانهای انتشار که دارای ماهیت سیاسی و یا اجتماعی می باشند خودداری فرمایید . نظرات شما در مورد شعر احساسی باعث خوشحالی من می شود . امیر امیریان

غربت
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢۱
 

خستگی در چهره اش موج میزند . از سپیده صبح تا همین چند دقیقه پیش درگیر خواندن و امتحان ترم بوده است . روی اولین صندلی پارک ،زیر سایه درخت همیشگی ولو می شود . چشمهایش را میبندد و نفسی عمیق می کشد . انگار می خواهد تمام اکسیژنی را که در طول ترم فرصت تنفس انها را نیافته یکجا فرو دهد . دستهایش را تا می تواند بالای سرش می کشد و بخود می گوید ، اخری هم تمام شد . صدای پای بچه هائی که می دوند و دادو فریاد انها توجه او را برای لحظه ای جلب میکند  . در طول ترم تقریبا همیشه سرش پایین بوده است و درد اندکی را در پشت گردن خود احساس می کند . نگاهش بی هدف به چپ و راست میچرخدو ادمها را ورانداز می کند دلش می خواهد فارغ از دلهره امتحان ، امروز همه را ببیند . حتی یک نفر را در میدان دید خود جا نمی اندازد  .                                                                                

مدتهاست که از شهر خود دور است و مدتهاست که اشنائی را از دیار خود ندیده است . غربت و کلاسهای دانشکده او را کلافه کرده است . زیبائی شیراز برای او تکراری است و کنار رودخانه شهر کوچک خودش را ترجیح می دهد . از اول هم نمی خواست درسش را ادامه دهد ، امان از دست این مردم . گاهی به خاطر همین مردم مجبور می شوی در مسیری قدم بگذاری که دلخواه تو نیست . بروی ، بیائی ، بخندی ، نخندی ، مودب باشی ، گاهی در کریدورهای دانشکده انقدر سنگین راه بروی که تمام وزنت را بر پاشنه کفش هایت احساس کنی . از روزی که اعلام قبولی خود را در روزنامه خواند سه سال می گذشت . مادرش خدا را شکر کرده بود که به شیراز می رود . دل بریدن از خانه پدری مشکل بود هرچند که پدر سالها پیش مادر و دختر را رها کرده و رفته بود . مادرش همسر وفاداری بود و سالها هر صدای پا ، او را تا در منزل کشانده بود . گاهی که سعی می کرد چهره پدر را به خاطر بیاورد نمی توانست . مادر عکسهای او را در چمدان همیشه بسته نگه داری می کرد . او تنها امید مادرش بود . مقدمات سفر اماده شد ، گونه مادر را بوسید . وقتی از پشت شیشه اتوبوس به او نگاه می کرد انگار برای اولین بار بود که چهره شکسته او را می دید .تا به حال اینطور با دقت چهره مادرش را تماشا نکرده بود . سعی میکرد از نگاه او ، افکارش را بخواند . قطره های اشک صورتش مثل شبنمی که روی گلبرگهای گلی در حال پژمردن نشسته باشد نور را منعکس می کرد . در همین چند لحظه می توانست تمام خاطرات مشترک گذشته شان را مرور کند . سختی ها ، زجر ها ، استقامتها ، بیماریها ، همدردیهای مادرانه همه یادش امد و اکنون انچه می دید ، زنی میانسال بود که میگریست و چروکهای فراوان روی صورتش حکایت از زندگی سخت گذشته داشت .  دست تکان می داد ، بغض گلویش را گرفته بود دلش می خواست پیاده شود ، با تمام وجود تنهائی مادرش را حس می کرد . انروز را هرگز فراموش نکرده است . مادر با دور شدن اتوبوس و بدرقه دختر ، به استقبال بدبختی های دوران تنهائی می رفت . سه سال است که وقتی از دانشکده بر می گردد روی یکی از صندلیهای پارک مینشیند و به مادر ، به مخارج دانشگاه ، به تنهائی خود و به اینده فکر می کند . به خودش میگوید امروز پیرمرد نیامده است . خیلی پیر است . از وقتی او را دیده است دلش نمی خواهد پیر شود . همیشه یک ترانه را ارام زمزمه می کند : ‌« شد خزان گلشن اشنائی ـ باز هم اتش به جان زد جدائی ، با تو وفا کردم تا به تنم جان بود  ـ عشق و وفاداری با تو ندارد سود » صدایش می لرزد ولی به دل می نشیند . شاید همین ترانه و شنیدن صدای مرد پیر هر روز او را روی صندلی می نشاند .یکجوری یاد مادر و خانه خودشان می افتد . مادرش هم وقتی خسته به خانه می امد همیشه همین ترانه را در اشپزخانه کوچکشان زمزمه می کرد . هرگز از مادر نپرسیده بود که ایا ترانه دیگری هم در خاطر دارد  ؟ یک روز با پیرمرد صحبت کرده بود و از او پرسیده بود چرا همیشه این ترانه ؟ سوالی که می خواست همیشه از مادرش بپرسد . دلش می خواست از زندگی او سر در بیاورد ولی پیر مرد زیرکانه از پاسخ دادن شانه خالی کرده بود . 

 

صدای زن غربتی ، او را به خود آورد ، مرتب حرف می زند ، لهجه داشت . روی پیشانی و چانه اش خالکوبی شده بود . از دختر مصرانه می خواست تا کف دستش را ببیند و اینده را پیشگوئی کند  . در این موقع سال انگار همه کولیهای ایران به شیراز می ایند ، در خیابانها ، کوچه پس کوچه ها ، پارک ها پرسه می زنند . طلسم میشکنند ، فال می گیرند ، دعا می دهند ، راستش گاهی بی ربط هم نمی گویند حداقل بعضی حرفهائی که به او زده اند تا حدودی با زندگی اش جور در امده است . دختر دستش را با بی میلی دراز می کند و کولی دستش را می کشد و به کف دست او خیره می شود . از زیبائی اش می گوید ، از گذشته او ، مسافری که در راه است ، از تنهائی او ، از زن سیاه چشمی که برایش جادو کرده است و طلسمی که در خاک گورستان کرده اند از همه چیز و همه کس می گوید ، از کسی که میاید ، از وفادار بودن مرد اینده اش . انقدر پشت سر هم حرف می زند که پرده گوش دختر نمی تواند پا به پای ارتعاش تارهای صوتی او مرتعش شود . خیلی از  حرفهای او را نمی شنود  . در اخر دست دختر را بالا می اورد و امر میکند که به صورتش دست بکشد . کیفش را باز می کند و به زحمت کولی را راضی و دور مینماید . وقتی می رود اینه کوچکش را برمی دارد و خودش را برانداز می کند ، خستگی چهره اش را می بیند ، زیبائی و جوانی اش نمی تواند غمی را که در چشمهایش موج می زند مخفی کند . به حرفهای غربتی فکر می کند و می گوید کدام مسافر ؟ مدتهاست که چشم انتظار کسی نبوده ام . چه کسی می اید ؟ کدام خوشبختی ؟ هم اطاقش گفته است ، این غربتی ها حرف دل ادم را از از چشمهای او می خوانند . به او هم همین حرفها را زده اند ، دختر عجیبی است از خانواده ای مرفه ، اهل تهران است . مرتبا بزک می کند ، خیلی به فال اعتقاد دارد . غذای خوابگاه را نمی خورد . به اندازه خرج سه ماه او ، پول فال قهوه می دهد و هر بار با خوشحالی می گوید : مادام گفت تا سال اینده او می اید و ترا سوار بر اسب سفید خوشبختی به انطرف ابها می برد . دوباره به اینه نگاه می کند . این بار مادرش را می بیند با لبخند همیشگی ولی جوانتر . به خودش می گوید ، چقدر مهربان است . شباهتهای زیادی بین صورت خود و مادرش میبیند . شاید این چهره دوران جوانی مادر است که در اینه به او لبخند می زند همان زمانی که منتظر بود تا کسی بیاید ، وقتی که منتظر مسافر بود . منتظر اسب سفید ، خوشبختی ، وفاداری و مهربانی مردی که دست در دست او می گذارد .                                                                                                                                                                

دختر چشمهایش را می بندد و به یاد می اورد که چگونه مادرش از اسب سفید خوشبختی در جوانی به زیر افتاده ، که چگونه عادت کرده است که چشم به راه مسافری نباشد ، که چگونه بی مهری جای وفاداری را گرفت . شاید کولی راست می گوید که طلسم خوشبختی بعضی انسانها را همان سالهای جوانی در گورستانی دفن می کنند .                                                                                                                                           

پیرمرد می خواند ، چشمهایش را باز می کند ، پس امروز هم امد . با سر سلام میکند ، پیرمرد جوابش را با با بلند کردن دست چروکیده اش می دهد بدون انکه اوازش را قطع کند « شد خزان گلشن اشنائی ـ باز هم اتش به جان زد جدائی » دختر دوباره به اینه نگاه می کند انگار صدای مادرش را هم اینبار می شنود که با پیرمرد می خواند  « با تو وفا کردم تا به تنم جان بود ـ عشق و وفاداری با تو …… »                   

 

 

                                                                        ا ـ م ـ ی ـ ر           تیر 1384