شعر و قصه ادبیات شعر نو....قصه گوی شب شیراز.

(قصه گوی شب شیراز چرا دم نزنی )..... مطالبی که در دفتر شعر و قصه ( این وبلاگ ) منتشر شده یا می شود تحت همین نام در سال 80 به چاپ رسیده است . این وبلاگ صرفا شعرهای احساسی و یا مطالب هم ردیف را دنبال می کند . در صورت استفاده از مطالب وبلاگ ذکر نام سراینده و آدرس وبلاگ الزامیست . از انتقال مطالب این وبلاگ به سایتها و وبلاگها و دیگر مکانهای انتشار که دارای ماهیت سیاسی و یا اجتماعی می باشند خودداری فرمایید . نظرات شما در مورد شعر احساسی باعث خوشحالی من می شود . امیر امیریان

خاطره از سفر
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠
 

روزی گذرم بودبه معبد به تماشا

دیدم که خلایق به سجودند . که حاشا

دستان همه سوی بتی گشته گلاویز

در چهره ایشان نه خجالت و نه پرهیز

ان ورد بخواند که مرا رّد بلایی

وان دیگری بیمار کشاند که شفایی

ان حلقه زر میدهدو عود بسوزد

تا بلکه در این اتش بیداد نسوزد

ان می خزد وهدیه کند نان و غذایی

گریان بکشد نعره و انهم .  چه صدایی

راهب به گذر  . در کف او شاخه ای از عود

دادم . که بسوزان و مرو .  تا نبری سود

بسیار خجل گشتم و رفتم به کناری

در دل غم و حسرت که چرا .شیون و زاری

گفتم که الهی تو از این کفر بدوری

بینی همه را .باز عجب نیک صبوری

گر حاضرم از جمع جدایم . تو گواهی

شاهد تو بگیرم . که مرا نیست گناهی

اجداد وپدر سجده نکردند به سنگی

بر دامن ما نیست از این معرکه ننگی

قصه گوی شب شیراز /چاپ 80/امیر حسین امیریان .د