شعر و قصه ادبیات شعر نو....قصه گوی شب شیراز.

(قصه گوی شب شیراز چرا دم نزنی )..... مطالبی که در دفتر شعر و قصه ( این وبلاگ ) منتشر شده یا می شود تحت همین نام در سال 80 به چاپ رسیده است . این وبلاگ صرفا شعرهای احساسی و یا مطالب هم ردیف را دنبال می کند . در صورت استفاده از مطالب وبلاگ ذکر نام سراینده و آدرس وبلاگ الزامیست . از انتقال مطالب این وبلاگ به سایتها و وبلاگها و دیگر مکانهای انتشار که دارای ماهیت سیاسی و یا اجتماعی می باشند خودداری فرمایید . نظرات شما در مورد شعر احساسی باعث خوشحالی من می شود . امیر امیریان

اولين خاطره
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩
 

اولين خاطره ات

باغ پر از گلها بود

و تماشاي درختان بلند

                                    ديدن ماهي ها

و نشان دادن گلهاي سپيد

                                    سخن از شاديها

چند گامي تا صندلي سيماني

من در انديشه ،

كه تا روز سفر

به دياري كه تو را دلخواه است

در كنار دل من مي ماني .

اخرين خاطره ات

كوچه بن بستي بود

كه در و ديوارش

بوي بي حوصلگي

                                   بوي رهائي مي داد

در كلامت اثر مهر نبود

در پس خنده كوتاه و سلام

دلم از عاقبتي سخت

                                    گواهي مي داد

خواستم اهسته بگويم

كه چرا غمگينم

من به اميد كه انشب

به برت بنشينم

ناگهان قاصدكي چرخ زنان

                                    نامه به دست

ز ره دور ، ز باغي كه تو را

                                    خاطر هست

امد و پيش نگاهم بنشست

نامه اش بوي جدائي مي داد

خبر از مرگ گل و ماهي و ان

                                    باغ اقاقي مي داد .

 

به ياد خاطرات باغ گلهاي اصفهان     ا - م - ی - ر       ۱۳۸۵

 


 
 
اميد
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩
 

وارد صحن امامزاده مي شود و ارام در حاليكه اطراف را زير چشمي نگاه مي كند از پله هاي ايوان جلو حرم بالا مي رود . اخيرا كمتر به انجا سر زده است  . امروز براي او روز ديگري است . نذر كرده بود كه اگر حاجتش را بگيرد قاليچه اي كوچك كنار ضريح پهن كند . چادرش را نمي تواند درست جمع و جور كند . شايد هم تمرين كافي در اين امر ندارد . امروز چند ساعتي قالي فروشي ها را سر زده و نهايتا فرش كوچكي ولي زيبا انتخاب كرده است .وقتي وارد حرم مي شود خانمهائي كه هر كدام مشغول راز و نياز هستند او را ورانداز مي كنند . حرم شاه چراغ و بوي گلاب و اينه ها كاري هاي اطراف ادم را به دنياي ديگري ميبرد  . قاليچه را پهن مي كند  ، چشمهايش را مي بندد . نمي داند چگونه بايد شروع كند . چگونه تشكر كند . به ياد مي اورد كه با مادر بزرگ سالها پيش در همين مكان مي نشست و پس از مراسم دعا به او كمك مي كرد تا از كوچه هاي انتهاي صحن رد شود و با هم به استانه حضرت علاء الدين حسين ( ع ) بروند و انجا را هم زيارت كنند .

بيشتر عصرها با دوستانش سوار بر اتومبيل شخصي اش وقت خود را صرف دور زدن در بلوار چمران و خيابانهاي مالي اياد مي كرد . مادرش كه بيمار شد و دكتر ها نا اميد شدند ياد مادر بزرگ افتاد . او را هم پس از ابتلا به بيماري و مدتي در مان از بيمارستان مرخص كردند و پزشكان گفتند راحتش بگذاريد  . فكر اينكه مادرش را هم مثل او از دست بدهد افكارش را پريشان كرده بود . از صبح زود كه كه صبحانه مادر را ميداد تا بعد از ظهر كنار تخت او مي نشست و به اينده خود ، به مادر و به تنها برادرش فكر مي كرد . چشمهاي باز مادر اميد مي داد و او مي دانست كه تنهائي و سر كردن با برادري كه همه چيز را در ارتباط با دوستانش جستجو مي كند چه سخت خواهد بود . مادر هم وقتي دست او را مي گرفت از سرنوشت او مي ترسيد . از اينده دخترش . يك شب وقتي دخترها را رسانده و به خانه بر مي گشت خانم مسني را سوار كرد . راهشان يكي بود . در مسير گپ زدند . عجيب بود كه عليرغم وضع ظاهري دختر او غم پنهان را در چشمهايش ديده بود و او هم قصه مادر و نگرانيش را برايش گفته بود . از همدردي بيش از حد خانم مسافر عصباني بود . بخصوص كه مرتبا پزشكان تراز اول شهر را نام مي برد كه بيماري مشابه مادر او را درمان كرده اند . بهمين خاطر سكوت كرده و پشيمان بود كه چرا او را سوار كرده است . خيابانها را يكي پس از ديگري طي كرد و در مقابل كوچه اب ، بلوار دانشجو ايستاد . خانم مسافر پياده شد و با لحني مهربان گفت دخترم « دست به دامان شاه چراغ شو ، نذر كن  ، دعا كن  منهم دعا مي كنم » انشب وقتي مادر خوابيد ، به ياد مسافر افتاد .

جانماز مادر بزرگ هنوز بوي عطر مي داد . وقتي انرا كه مدتها باز نشده بود پهن كرد و دست به دعا برداشت ، بغض گلويش را گرفته بود . خودش هم نفهميد چه گفت و چه كرد . صداي اذان صبح او را به خود اورد . صداي اذان صبح به دلش نشست . انگار نام مقدس پروردگار و محمد ( ص ) و علي ( ع ) ته دلش را روشن مي كرد . سرش را از روي سجاده مادر بزرگ بلند كرد . گونه هاي خيسش را پاك كرد . نگاهي به مادر انداخت كه معصومانه روي تخت خوابيده بود . مهر نماز را بوسيد ، نذر كرد . نماز خواند و مادر روز به روز بهتر شد و حالا اينجا بود . بوي گلاب حرم ، نور اينه هاي اطراف ، و زمزمه اطرافيان را دوست داشت .

خانمي كه نزديك او بود وقتي متوجه قاليچه شد پرسيد : نذرت قبول شده ؟ با تبسم گفت : بله ، چند دقيقه اي نگذشته بود كه خانمها دور او جمع شدند و اجازه خواستند تا چند تار از ريشه هاي قاليچه را با خود ببرند . ضريح را بوسيد . مادرش در اتومبيل منتظرش بود . كفشهايش را گرفت وقتي از در صحن خارج شد ، برگشت نگاهي به گنبد انداخت . دلش مي خواست چيزي بگويد اما كلمات مناسب را پيدا نمي كرد . لبخندي روي لبانش نشست اهي عميق كشيد زير لب زمزمه كرد : يا شاه چراغ فكر نمي كردم قابل لطف شما باشم . يا احمدبن موسي متشكرم و دوباره نذر كرد كه هر پنجشنبه به استان بوسي بيايد . نمي خواست برود حس مي كرد دلش را در حرم جا گذاشته است اما مادر منتظر بود .

                                       ا - م - ی - ر        خرداد ۱۳۸۶