شعر و قصه ادبیات شعر نو....قصه گوی شب شیراز.

(قصه گوی شب شیراز چرا دم نزنی )..... مطالبی که در دفتر شعر و قصه ( این وبلاگ ) منتشر شده یا می شود تحت همین نام در سال 80 به چاپ رسیده است . این وبلاگ صرفا شعرهای احساسی و یا مطالب هم ردیف را دنبال می کند . در صورت استفاده از مطالب وبلاگ ذکر نام سراینده و آدرس وبلاگ الزامیست . از انتقال مطالب این وبلاگ به سایتها و وبلاگها و دیگر مکانهای انتشار که دارای ماهیت سیاسی و یا اجتماعی می باشند خودداری فرمایید . نظرات شما در مورد شعر احساسی باعث خوشحالی من می شود . امیر امیریان

تولدی دوباره
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢۱
 

خواب ديدم

ستاره باران بود

اسمان وجود زيبايت .

اسماني فرشتگان ، رقصان

بال و پر پهن كرده در پايت

شمع روشن كنار تو پر نور

مي شنيدم ترانه اي از دور

كه تو ديگر به پاكي ابي

تو زلالي ، تو نور مهتابي

تو از امروز چون گل ياسي

تو درخشان ، تو كوه الماسي

من كنار تو مي خراميدم

باورم نيست ، انچه مي ديدم

من و تو شاد و قدسيان هم شاد

مهربانم  ،

                                    - تولدت مبارك باد

 

                                                       ا – م – ي – ر       14 / 4 / 1385

 


 
 
غربت
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢۱
 

خستگی در چهره اش موج می زند . از سپیده صبح تا همین چند دقیقه پیش در گیر خواندن و امتحان ترم بوده است . روی اولین صندلی پارک ، زیر سایه درخت همیشگی ولو می شود . چشمهایش را می بندد و نفسی عمیق می کشد . انگار می خواهد تمام اکسیژنی را که در طول ترم فرصت تنفس انها را نیافته یکجا فرو دهد . دستهایش را تا می تواند بالای سرش می کشد و به خود می گوید ، اخری هم تمام شد . صدای پای بچه هائی که می دوند و داد و فریاد انها توجه او را برای لحظه ای جلب می کند . در طول ترم تقریبا همیشه سرش پایین بوده است و درد اندکی را در پشت گردن خود احساس می کند . نگاهش بی هدف به چپ و راست می چرخد و ادمها را ورانداز می کند دلش می خواهد فارغ از دلهره امتحان ، امروز همه را ببیند . حتی یک نفر را در میدان دید خود جا نمی اندازد . مدتهاست که از شهر خود دور است و مدتهاست که اشنائی را از دیار خود ندیده است . غربت و کلاسهای دانشکده او را کلافه کرده است . زیبائی شیراز برای او تکراری است و کنار رودخانه شهر کوچک خودش را ترجیح می دهد . از اول هم نمی خواست درسش را ادامه دهد . امان از دست این مردم .گاهی به خاطر همین مزدم مجبور می شوی در مسیری قدم بگذاری که دلخواه تو نیست . بروی ، بیائی ، بخندی ، نخندی ، مؤدب باشی ، گاهی در کریدورهای دانشکده انقدر سنگین راه بروی که تمام وزنت را بر پاشنه کفشها یت حس کنی . از روزی که اعلام قبولی خود را در روزنامه خوانده سه سال می گذشت . مادرش خدا را شکر کرده بود که به شیراز می رود . دل بریدن از خانه پدری مشکل بود هر چند که پدر سالها پیش مادر و دختر را رها کرده و رفته بود . مادرش همسر وفاداری بود و سالها هر صدای پا ، او را تا در منزل کشانده بود . گاهی که سعی می کرد چهره پدر را به خاطربیاورد نمی توانست . مادر عکسهای او را در چمدان همیشه بسته خود نگهداری می کرد . او تنها امید مادرش بود . مقدمات سفر اماده شد ، گونه مادر را بوسید . وقتی از پشت شیشه اتوبوس به او نگاه می کرد انگار برای اولین بار بود که چهره شکسته او را می دید . تا به حال اینطور با دقت چهره مادرش را تماشا نکرده بود . سعی می کرد از نگاه او ، افکارش را بخواند . قطره های اشک روی صورتش مثل شبنمی که روی گلبرگهای گلی در حال پژمردن نشسته باشد نور را منعکس می کرد . در همین چند لحظه می توانست تمام خاطرات مشترگ گذشته شان را مرور کند . سختی ها ، زجرها ، استقامتها ، بیماریها ، همدردیها ی مادرانه همه یادش امد و اکنون انچه می دید ، زنی میانسال بود که میگریست و چروکهای روی صورتش حکایت از زندگی سخت گذشته داشت . دست تکان می داد . بغض گلویش را گرفته بود دلش می خواست پیاده شود .با تمام وجود تنهائی مادرش را حس می کرد . انروز را هرگز فراموش نکرده است . مادر با دور شدن اتوبوس و بدرقه دختر ، به استقبال بدبختی های دوران تنهائی می رفت . سه سال است که وقتی از دانشکده بر می گردد روی یکی از صندلی های پارک می نشیند و به مادر ، به مخارج دانشکده ، به تنهائی خود و به اینده فکر می کند . به خودش می گوید امروز پیرمرد نیامده است . خیلی پیر است . از وقتی او را دیده است دلش نمی خواهد پیر شود . همیشه یک ترانه را ارام زمزمه می کند : « شد خزان گلشن اشنائی – باز هم اتش به جان زد جدائی ، با تو وفا کردم تا به تنم جان بود – عشق و وفا داری با تو ندارد سود » صدایش می لرزد ولی به دل می نشیند . شاید همین ترانه و شنیدن صدای مرد پیر هر روز او را روی صندلی می نشاند .یکجوری یاد مادر و خانه خودشان می افتد . مادرش هم وقتی خسته به خانه می امد همیشه همین ترانه را در اشپزخانه کوچکشان زمزمه می کرد . هرگز از مادر نپرسیده بود که ایا ترانه دیگری هم در خاطر دارد . یکروز با پیرمرد صحبت کرده بود و از او پرسیده بود چرا همیشه این ترانه ؟ سئوالی که می خواست همیشه از مادرش بپرسد . دلش می خواست از زندگی او سر در بیاورد . ولی پیر مرد زیرکانه از پاسخ دادن شانه خالی کرده بود .                      

صدای زن غربتی ، او را به خود اورد . مرتب حرف می زد . لهجه داشت . روی پیشانی و چانه اش خالکوبی شده بود . از دختر مصرانه می خواست تا کف دستش را ببیند و اینده را پیشگوئی کند . در این موقع سال انگار همه کولیهای ایران به شیراز می ایند ، در خیابانها ، کوچه پس کوچه ها ، پارک ها پرسه می زنند . طلسم می شکنند ، فال می گیرند ، دعا می دهند ، راستش گاهی بی ربط هم نمی گویند حداقل بعضی حرفهائی که به او زده اند تا حدودی با زندگیش جور در امده است . دختر دستش را با بی میلی دراز می کند و کولی دست او را می کشد و به کف دست او خیره می شود . از زیبائی اش می گوید ، از گذشته او ، مسافری که در راه است ، از تنهائی او ، از کسی که می اید ، از وفادار بودن مرد اینده اش ، از زن سیاه چشمی که برایش جادو کرده است و طلسمی که در خاک گورستان کرده اند از همه چیز و همه کس می گوید . انقدر پشت سر هم حرف می زند که پرده گوش دختر نمی تواند پا به پای تارهای صوتی او مرتعش شود . خیلی از حرفهای او را نمی شنود . در اخر دست دختر را بالا می اورد و امر می کند که به صورتش دست بکشد کیفش را را باز می کند و به زحمت کولی را راضی و دور می نماید . وقتی می رود اینه کوچکش را بر می دارد و خودش را برانداز می کند ، خستگی چهره اش را می بیند ، زیبائی و جوانی اش نمی تواند غمی را که در چشمهایش موج می زند مخفی کند . به حرفهای غربتی فکر می کند و می گوید کدام مسافر ؟ مدتهاست که چشم انتظار کسی نبوده ام . چه کسی می اید ؟ کدام خوشبختی ؟ هم اطاقیش گفته است ، این غربتی ها حرف دل ادم را از چشمهای او می خوانند . به او هم همین حرفها را زده اند ، دختر عجیبی است از خانواده ای مرفه ، اهل تهران است .مرتبا بزک می کند ، خیلی به فال اعتقاد دارد . غذای خوابگاه را نمی خورد . به اندازه مخارج سه ماه او ، پول فال قهوه می دهد و هر بار با خوشحالی می گوید مادام گفت تا سال اینده او می اید و ترا سوار بر اسب سفید خوشبختی به انطرف ابها می برد . دوباره به اینه نگاه می کند . اینبار مادرش را می بیند با لبخند همیشگی ولی جوانتر . به خودش می گوید ، چقدر مهربان است . شباهتهای زیادی بین صورت خود و مادرش می بیند . شاید این چهره دوران جوانی مادر است . همان زمانی که منتظر بود تا کسی بیاید ، وقتی که منتظر مسافر بود . منتظر اسب سفید ، خوشبختی ، وفاداری و مهربانی مردی که دست در دست او می گذارد . دختر چشمهایش را می بندد و به یاد می اورد که چگونه مادرش از اسب سفید خوشبختی در جوانی به زیر افتاد . که چگونه عادت کرده است که چشم به راه مسافری نباشد که چگونه بی مهری جای وفاداری را گرفت . شاید کولی راست می گوید ، شاید طلسم خوشبختی او را همان سالها در گورستانی خاک کرده بودند .     

 

پیرمرد می خواند ، چشمهایش را باز می کند . پس امروز هم امد . با سر سلام می کند ، پیرمرد جوابش را با بلند کردن دست چروکیده اش می دهد بدون انکه اوازش را قطع کند « شد خزان گلشن اشنائی – باز هم اتش به جان زد جدائی » دختر دوباره به اینه نگاه می کند انگار صدای مادرش را هم این بار می شنود که با پیرمرد می خواند « با تو وفا کردم تا به تنم جان بود – عشق و وفاداری با تو ....... » به صندلی پارک تکیه می کند و با اولین پلکی که می زند طعم شور قطره ای که از کنار گونه اش بر روی لبهایش جاری شده را احساس می کند .                                                                                                                                              

 

                                                                 

                                                         امیر یان      تکرار

 

 


 
 
 
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٦
 

خانم شبنم ( دانشجو از شیراز ) همانطور که حدس زده اید قصه ها واقعی است . از لطف شما متشکرم . همین که به قول خودتان با دختر قصه غربت همراهی کرده اید و دلنگران او شده اید من در انتقال حس او از غربت موفق بوده ام احساسات شما را به دختر قصه غربت خواهم گفت . مطمئنم او غربت را کمتر حس خواهد کرد .

                             متشکرم امیر ( ا - م - ی - ر )


 
 
عهد شکن
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٦
 

ای به دوش افکنده گیسو

خاطرت از من برفت

گفته بودی ،

با تو می ایم

تو هم با من بیا

امدم

پیمان شکستی

عهد از یادت برفت

                                                          ا - م - ی - ر              تیر ماه ۱۳۸۵

 


 
 
حسرت
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٦
 

غرق حسرت ،

دستها در دست تو

                                    - چشمهايم بسته بود

مي شنيدم انچه مي گفتي

نگو حرفي نداشت

حرفها داشتم ، اما

                                    - زبانم بسته بود

قلب نا ارام من

در سينه با غم مي تپيد

روح سرگردان من

اشفته هر سو مي دويد

اب چشمم گونه ها را ،

شسته بود

گريه مي كردم نديدي ،

                                    - قطره ها پيوسته بود

خواستم اشكها پنهان كنم

دست را پرده پوش ،

چهره گريان كنم ، حيف

                                    -  دستهايم بسته بود

                                    - حيف دستهايم بسته بود

..............

..............

..............

..............

..............

 

                                                         ا - م - ی - ر          تير ماه ۱۳۸۵


 
 
موج و ساحل
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٤
 

از پله ها بالا می روم و وقتی به پشت بام می رسم ، خنکی و لطافت هوا را احساس می کنم . نسیم آرام آرام پوستم را خنک می کند و شانه های عریانم که زیر پوش رکابی آنها را جدول بندی کرده است این خنکی را بیشتر می پسندد . حس غریبی دارم . وقتی شبها به پشت بام می آیم و ستاره ها را که گاهی از مرز ابرهای تیره خودی نشان می دهند ، میبینم هوس می کنم . نمی دانم چه چیزی را ولی می دانم که چیزی را می خواهم . ابرها را که بهم نزدیک می شوند به نظاره می نشینم و منتظر هماغوشی آنها می مانم ، هماغوشی ابرها بوی باران می دهد . همیشه آرزو داشته ام ، باران ببارد و من جادة نامعلومی را که پوشیده از درخت است تا انتها طی کنم . امشب هم باران خواهد بارید و من اینرا احساس می کنم . اینجا شهر غریبی است ، دلگیر است . شبها حکایت دیگری دارد ، با شهر خودم فرق می کند . وقتی ناقوس زمان ضربه دوازدهم را می زند شهر خاموش و همه چیز ساکت می شود . چراغ کوچه ها هم ، سعی می کنند خسیسانه فقط اطراف خود را نور پاشی کنند . اینجا کسی برای دیدن باران و لذت از نسیم شبانه بیرون نمی آید . همین چیزهاست که دل آدم می گیرد . شنیده ام ارواح شبهای بارانی پرسه نمی زنند شاید من هم یک روح هستم و خودم بی خبرم . روحی که نا هنجارانه عصیان کرده و نمی تواند تابوت چند مترمربعی خود را تحمل کند و یا راه را گم کرده ، سرگردان به پشت بام آمده باشد . نمیدانم ، ولی می دانم که نمی خواهم بخوابم ، پس به خود ، هی می زنم تو بوی باران را حس می کنی ، نسیم در گوش ات نجوا می کند پس چشمهایت را باز نگه دار ، بگذار برخورد قطرات آب را بر شانه هایت حس کنی و می مانم تا باران را بر کف دستهایم ببینم . امشب از جیرجیرک دیوار همسایه هم خبری نیست . هر شب که می آیم از سوراخ دیوار ، انگار خوش آمد می گوید و تا صبح سمفونی خود را تنها با یک ساز اجرا می کند . من مدتهاست که دیوار همسایه را به خاطر او نشسته ام . شاید کسی را فریاد می کند و او هم در این دیار به دنبال جیرجیرکی زنده می گردد . راستش او را همیشه ستوده ام . من نشنیده ام که جیرجیرکی پاسخ او را بدهد ولی او هر شب می خواند و می خواند . نت های او برایم تکراری است . حتی زیر و بم آواز او را حفظ کرده ام . مدتهاست که بهم عادت کرده ایم و تا کاملا به دیوار نزدیک نشوم ، آوازش را قطع نمی کند و امشب نگران او هستم . نکند مرده باشد ؟ یادم نمی آید از کسی یا چیزی بدم آمده باشد حتی از جیرجیرکها . برای همین امشب منتظرش می مانم . کسی چه می داند شاید اگر من هم یک شب دیر به پشت بام بیایم او هم نگران شود ... گاهی فکر میکنم ، می شود در تنهائی کسی را فریاد زد ؟ اگر من جای او بودم ، دیواری را انتخاب می کردم که وقتی فریاد می زنم ، حداقل پژواک صدایم با دیواری دیگر ، اگر چه غیر واقعی ، مرا از تنهائی در آورد . هرچند من دوست ندارم منتظر بازگشت صدای خودم بمانم . شاید او هم با من همفکر است که این دیوار را انتخاب کرده است . صدای او مرا یاد ساحل علی آباد می اندازد . هنوز صدای برخورد موج با ساحل و صدای صدها جیرجیرک را ، روی درختهای افرا ، به خاطر دارم . خودم را آنجا حس می کنم . تراس همسایه را که با نرده های نارنجی زیر نور ماه برق می زند ، صندلی چوبی را که با نسیم بازی می کند می بینم . حتی صدای خاص پایه های خمیده آنرا می شنوم .                          

 

 

دریا را دوست دارم و ساحل را ، سقفهای رنگی ، بوته های بلند خرزهره و نسیم دریا را ، هر وقت یاد آنجا می افتم ، یکجوری ساحلی می شوم و دریا را در چند متری خودم احساس می کنم . امشب هم ، سیمهای فولادی بیرون زده از بتون دیوار ، موهای موج را در بازگشت به دریا شانه می کنند . همسایگان ساحلی می گویند موج عاشق ساحل است . هر شب می آید و به نرمی و عاشقانه تن لطیف خود را به ساحل می ساید و او را به میهمانی دریا می خواند و ساحل مغرورانه ولی دوست داشتنی او را در آغوش میگیرد و رها میکند . موج دور می شود و دوباره باز می گردد .ماهیگیری پیر می گفت ، سالهاست که این قهر و آ شتی شبانه را دیده و غرور ساحل را ستوده است که همراه موج به دریا نمی رود . خیلی ها سعی کرده اند شبانه به دریا بروند ، به موج نزدیک شوند و با دستانی باز موج را در آغوش بگیرند و او را از ساحل دور کنند . اما گیسوان موج آنان را اسیر و پیکر سرد و خاموش آنها را سپیده دم به معشوق ساحلی اش پیشکش کرده است . من بر این باورم که ساحل هم موج را دوست دارد . به دریا نمی رود ولی هرگز هم عقب نشینی نکرده است و همواره با صدائی بلند که تا دور دستها شنیده می شود موج را تشویق می کند که باز گردد . هر چه هست قصه های ساحل نشینان هم مثل ساحل و دریا زیباست .                                                                                 

 

باران نم نم می بارد سردی هوا پوست خیس را می زند . بوی کاه گل را از جائی حس می کنم ، بوی جالبی است ، انگار آدم را به خود می آورد . دوباره شهر است با همان سکوت همیشگی ، باران تندتر شده است و سپیده نزدیک . به سمت پله ها راه می افتم ، صدای کوتاهی از سوراخ دیوار آجری همسایه بلند می شود . پس جیرجیرک زنده است . لبخند می زنم و زیر لب زمزمه می کنم ، بخوان ، به یاد درختان افرای ساحلی که دوستانت سالهاست چسبیده به شاخه های مرطوب آنها می خوانند بخوان ، کسی چه می داند شاید سرنوشت ، فردا جیرجیرکی را همراه باد به این دیار نزدیک کند و منهم دیگر وقتی شبها به مرور خاطراتم مشغول می شوم دل نگران تنهائی تو نخواهم بود . آری بخوان ، شاید فردا شب کسی پاسخ تو را بدهد . از پله ها پایین می آیم و  ریزش باران را از پشت شیشه پنجره به تماشا می ایستم و آرزو می کنم کسی دیگر هم ، در این سپیده دم چکیدن قطرات باران را از روی برگهای ناودانی شکل بوته ها تماشا کند .                     

 

 

                                                           امیر حسین امیریان  چاپ 80