شعر و قصه ادبیات شعر نو....قصه گوی شب شیراز.

(قصه گوی شب شیراز چرا دم نزنی )..... مطالبی که در دفتر شعر و قصه ( این وبلاگ ) منتشر شده یا می شود تحت همین نام در سال 80 به چاپ رسیده است . این وبلاگ صرفا شعرهای احساسی و یا مطالب هم ردیف را دنبال می کند . در صورت استفاده از مطالب وبلاگ ذکر نام سراینده و آدرس وبلاگ الزامیست . از انتقال مطالب این وبلاگ به سایتها و وبلاگها و دیگر مکانهای انتشار که دارای ماهیت سیاسی و یا اجتماعی می باشند خودداری فرمایید . نظرات شما در مورد شعر احساسی باعث خوشحالی من می شود . امیر امیریان

پست ثابت
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٩
 

درود گرامی

 اشعار مندرج به دو صورت شعر کهن و نو است . اشعار کهن نیز بدو صورت است 1- با وزن مشخص - وزن بیتی ( عربی ) 2- بدون وزن ثابت ( متغیر ) اصل شعر یا غزل  با وزن صحیح  محفوظ است .تا روزی ....... که درج شود منظور اگر بعضی وزنها نا مرتب است باید چنین اینجا اورده شود .  شرمنده ..؟ یک شعر را می سرایید بعد باید تا زمانی خاص که منتشر میشود اصل ...باید بنشینید بیت به بیت انرا از وزن بیندازید اما شنیداری بتظر صحیح باشد . این مشکل تر است از سرودن شعر صحیح /- تک بیت های دارای یک قافیه بدون توجه به وزن در کنارهم با عنایت به موضوع شعر . با توجه به دستگاه موسیقی مربوطه.

 کلیه اشعار علاوه بر چاپ ، ثبت اینترنتی در گوگل و سایر سایتهای جستجو است ، پس لطفا اگر شعری را منتقل کردید نام " امیرحسین امیریان " را نیز در ذیل شعر ثبت فرمایید . متشکرم

 برادر و خواهر پارسی از وبلاگ قشقاییها دیدن کن

اگر شهر نشینی شما را از رسوم تان جدا نکرده و هنوز خاطره ا ی از ایل دارید و هنوز   در خلوت خویش در  دشتها و کنار چشمه ها لحظاتی خوش دارید . به این وبلاگ هم سری بزنید . شما را بر اسبی زیبا می نشاند و در کوههای فارس می تازد

                   www.ghashghaeeha.loxblog.ir

 از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند         سخت دلبسته این ایل و تبارم چه کنم

 


 وبلاگ خانم خواجویی راد ---غزل   -- دیدن کنید

 از وبلاگ merano.blogfa.com دیدن کنید


)

از برادر محترمی که شعر / ای نگین پارس ای شیراز من /...(ای به ایران چون نگین . شیراز من ) را در تلویزیون مرکز فارس در برنامه مشاعره خواندند متشکرم . البته طبق اصل شعر اجرا نشد . متشکر.

اصل شعر در گوگل با همین نام / ایبه  ایران چون  نگین .شیراز من / در اولین پست گوگل ثبت است .

 

از سایت شعر ناب  به مدیریت اقای فکری دیدن کنیدwww.sherenab.ir

از سایت خانم فرشته دیدن کنید //در قسمت لینک ها با نام //سرکار خانم فرشته //اورده شده

 

///ای به ایران چون نگین . شیراز من/////

وبلاگهای///

ghesegoyeshabeshiraz.blogfa.com

ghesegoyeshabeshiraz.mihanblog.com

  sheroghese.blogfa.com

 

ghesegoyeshabeshiraz.persianblog.irنیز قسمتهایی از این مطالب را در بر دارند و اثار  امیر حسین امیریان .د هستند

 

 

 قصه گو در شب و شیراز چرا دم نزنی

                                    چشم ساقی نگران است پس افسانه چه شد

----------------------------------------------------------

ghese goye shabe shiraz /امیر حسین امیریان .د


 
 
درود
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٩
 

از تاخیر  در نگارش پوزش می طلبم .


 
 
تو رفتی
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱۸
 

هر لحظه مرا عشق گمان بود  . تو رفتی

                      اشکم چو ز این گونه روان بود   . تو رفتی

باور  نکــنم  تیـــغ  تو بشکافت  دلــم  را

                                 با آن که مـرا قول ضمان بود  .تو رفتی

قسمتی از غزل  / تو رفتی / چاپ   اصل80

امیر حسین امیریان .د . /قصه گوی شب شیراز


 
 
خلوتی دارم و امشب به در خانه بیا
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱
 

خلوتی دارم و امشب تو به آن خانه بیا

                 غمزه را کم کن و آرام به  کاشانه بیا

گر ترا نیست دلیلی چو یکی مست و خراب

                     تنگ خودپر کن وبا عشوه به خمخانه بیا

پر تو  از کوی بتابد که بگیری تو شعاع

                   تا سحر شمع نسوزد تو چو پروانه بیا 

گر تو  هشیار نباشی . بنشینی به برم

          ناز خود کم کن و با شور به  میخانه بیا

من که مدهوش و خمارم . تو که آلوده به می

          نکند  فرق  که مستی . تو چو  فرزانه بیا

 

قصه گوی شب شیراز .امیر حسین امیریان .د  چاپ 1380



 
 
نوروز 95
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢۸
 

نوروز تان پیروز ...هر روزتان پیروز . دوستان همراه

 

قصه گوی شب شیراز


 
 
ایام فاطمیه
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٥
 

السلام علیک یا فاطمه  بنت رسول الله  س

 

السلام  علیک یا ام المعصومین . درود خدا بر فاطمه زهرا س .

 

ایام فاطمیه بر شما عزیزان پیرو اهل و بیت تسلیت باد


 
 
گرانقدر شاعر بزرگوار خسرو احتشامی
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٦
 

از دور دست خاطره ها پر کشیده ای

.........

 

با خوشه تمشک تخیل چه خال ها

          در صورت عروسک باور کشیده ای

تو پر کشیده از زمانهای دور هستی و خاطره های ماندگار دوران نوجوانی من . امید که سلامت باشی و رفع کسالت شود و بر تارک غزل ایران زمین درخشان بمانی و هر صبح ناهید چنگی ترنمی موزون با کلامت همراه ابیات زیبایت بنوازد .


 
 
امید ..........قصه گوی شب شیراز
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢۳
 
امید

وارد صحن امامزاده می شود و ارام در حالیکه اطراف را زیر چشمی نگاه می کند از پله های ایوان جلو حرم بالا می رود . اخیرا کمتر به انجا سر زده است . امروز برای او روز دیگری است . نذر کرده بود که اگر حاجتش را بگیرد قالیچه ای کوچک کنار ضریح پهن کند . چادرش را نمی تواند درست جمع و جور کند . شاید هم تمرین کافی در این امر ندارد . امروز چند ساعتی قالی فروشی ها را سر زده و نهایتا فرش کوچکی ولی زیبا انتخاب کرده است .وقتی وارد حرم می شود خانمهائی که هر کدام مشغول راز و نیاز هستند او را ورانداز می کنند . حرم شاه چراغ و بوی گلاب و اینه ها کاری های اطراف ادم را به دنیای دیگری میبرد . قالیچه را پهن می کند ، چشمهایش را می بندد . نمی داند چگونه باید شروع کند . چگونه تشکر کند . به یاد می اورد که با مادر بزرگ سالها پیش در همین مکان می نشست و پس از مراسم دعا به او کمک می کرد تا از کوچه های انتهای صحن رد شود و با هم به استانه حضرت علاء الدین حسین ( ع ) بروند و انجا را هم زیارت کنند .
بیشتر عصرها با دوستانش سوار بر اتومبیل شخصی اش وقت خود را صرف دور زدن در بلوار چمران و خیابانهای مالی ایاد می کرد . مادرش که بیمار شد و دکتر ها نا امید شدند یاد مادر بزرگ افتاد . او را هم پس از ابتلا به بیماری و مدتی در مان از بیمارستان مرخص کردند و پزشکان گفتند راحتش بگذارید . فکر اینکه مادرش را هم مثل او از دست بدهد افکارش را پریشان کرده بود . از صبح زود که که صبحانه مادر را میداد تا بعد از ظهر کنار تخت او می نشست و به اینده خود ، به مادر و به تنها برادرش فکر می کرد . چشمهای باز مادر امید می داد و او می دانست که تنهائی و سر کردن با برادری که همه چیز را در ارتباط با دوستانش جستجو می کند چه سخت خواهد بود . مادر هم وقتی دست او را می گرفت از سرنوشت او می ترسید . از اینده دخترش . یک شب وقتی دخترها را رسانده و به خانه بر می گشت خانم مسنی را سوار کرد . راهشان یکی بود . در مسیر گپ زدند . عجیب بود که علیرغم وضع ظاهری دختر او غم پنهان را در چشمهایش دیده بود و او هم قصه مادر و نگرانیش را برایش گفته بود . از همدردی بیش از حد خانم مسافر عصبانی بود . بخصوص که مرتبا پزشکان تراز اول شهر را نام می برد که بیماری مشابه مادر او را درمان کرده اند . بهمین خاطر سکوت کرده و پشیمان بود که چرا او را سوار کرده است . خیابانها را یکی پس از دیگری طی کرد و در مقابل، بلوار دانشجو ایستاد . خانم مسافر پیاده شد و با لحنی مهربان گفت دخترم « دست به دامان شاه چراغ شو ، نذر کن ، دعا کن منهم دعا می کنم » انشب وقتی مادر خوابید ، به یاد مسافر افتاد .
جانماز مادر بزرگ هنوز بوی عطر می داد . وقتی انرا که مدتها باز نشده بود پهن کرد و دست به دعا برداشت ، بغض گلویش را گرفته بود . خودش هم نفهمید چه گفت و چه کرد . صدای اذان صبح او را به خود اورد . صدای اذان صبح به دلش نشست . انگار نام مقدس پروردگار و محمد ( ص ) و علی ( ع ) ته دلش را روشن می کرد . سرش را از روی سجاده مادر بزرگ بلند کرد . گونه های خیسش را پاک کرد . نگاهی به مادر انداخت که معصومانه روی تخت خوابیده بود . مهر نماز را بوسید ، نذر کرد . نماز خواند و مادر روز به روز بهتر شد و حالا اینجا بود . بوی گلاب حرم ، نور اینه های اطراف ، و زمزمه اطرافیان را دوست داشت .
خانمی که نزدیک او بود وقتی متوجه قالیچه شد پرسید : نذرت قبول شده ؟ با تبسم گفت : بله ، چند دقیقه ای نگذشته بود که خانمها دور او جمع شدند و اجازه خواستند تا چند تار از ریشه های قالیچه را با خود ببرند . ضریح را بوسید . مادرش در اتومبیل منتظرش بود . کفشهایش را گرفت وقتی از در صحن خارج شد ، برگشت نگاهی به گنبد انداخت . دلش می خواست چیزی بگوید اما کلمات مناسب را پیدا نمی کرد . لبخندی روی لبانش نشست اهی عمیق کشید زیر لب زمزمه کرد : یا شاه چراغ فکر نمی کردم قابل لطف شما باشم . یا احمدبن موسی متشکرم و دوباره نذر کرد که هر پنجشنبه به استان بوسی بیاید . نمی خواست برود حس می کرد دلش را در حرم جا گذاشته است اما مادر منتظر بود .

 

تکرار . ..ارشیو../ قصه گوی شب شیراز .


 
 
انداخت مرا از نگش دور و دلم برد و ندیدم
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٠
 

انداخت مرا از نگهش دور و دلم برد و ندیدم

                            او عهد شکن بود ونمک خورد و ندیدم

نازک طبع لطیفش .که چو گل ناز  کشیدم

                           از شاخه جدا کرد و شبی برد و ندیدم

او مدعی مهــــــر و وفــــا بود و  شدم خام

                          دیدی که چه ها کرد و دل ازرد و ندیدم

............

............

...........

..........

 

............

 

 

  (قصه گوی شب شیراز ).امیر حسین امیریان .د / چاپ80

 


 

 

 


 
 
خاطره ...باغ گلها
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱۳
 

 اولین خاطره ات
باغ پر از گلها بود
و تماشای درختان بلند
دیدن ماهی ها
و نشان دادن گلهای سپید
سخن از شادیها

************
چند گامی تا صندلی سیمانی
من در اندیشه ،
که تا روز سفر
به دیاری که تو را دلخواه است
در کنار دل من می مانی .

**************
اخرین خاطره ات
کوچه بن بستی بود
که در و دیوارش
بوی بی حوصلگی
بوی رهائی می داد
در کلامت اثر مهر نبود
در پس خنده کوتاه و سلام
دلم از عاقبتی سخت
گواهی می داد
خواستم اهسته بگویم
که چرا غمگینم
من به امید که انشب
به برت بنشینم 

**************
ناگهان قاصدکی چرخ زنان
نامه به دست
ز ره دور ، ز باغی که تو را
خاطر هست
امد و پیش نگاهم بنشست
نامه اش بوی جدائی می داد
خبر از مرگ گل و ماهی و ان
باغ اقاقی می داد .

به یاد خاطرات باغ گلها ی شهر .ا. ( قصه گوی شب شیراز )


 
 
غربت
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳۱
 

خستگی در چهره اش موج میزند . از سپیده صبح تا همین چند دقیقه پیش درگیر خواندن و امتحان ترم بوده است . روی اولین صندلی پارک ،زیر سایه درخت همیشگی ولو می شود . چشمهایش را میبندد و نفسی عمیق می کشد . انگار می خواهد تمام اکسیژنی را که در طول ترم فرصت تنفس انها را نیافته یکجا فرو دهد . دستهایش را تا می تواند بالای سرش می کشد و بخود می گوید ، اخری هم تمام شد . صدای پای بچه هائی که می دوند و دادو فریاد انها توجه او را برای لحظه ای جلب میکند . در طول ترم تقریبا همیشه سرش پایین بوده است و درد اندکی را در پشت گردن خود احساس می کند . نگاهش بی هدف به چپ و راست میچرخدو ادمها را ورانداز می کند دلش می خواهد فارغ از دلهره امتحان ، امروز همه را ببیند . حتی یک نفر را در میدان دید خود جا نمی اندازد .
مدتهاست که از شهر خود دور است و مدتهاست که اشنائی را از دیار خود ندیده است . غربت و کلاسهای دانشکده او را کلافه کرده است . زیبائی شیراز برای او تکراری است و کنار رودخانه شهر کوچک خودش را ترجیح می دهد . از اول هم نمی خواست درسش را ادامه دهد ، امان از دست این مردم . گاهی به خاطر همین مردم مجبور می شوی در مسیری قدم بگذاری که دلخواه تو نیست . بروی ، بیائی ، بخندی ، نخندی ، مودب باشی ، گاهی در کریدورهای دانشکده انقدر سنگین راه بروی که تمام وزنت را بر پاشنه کفش هایت احساس کنی . از روزی که اعلام قبولی خود را در روزنامه خواند سه سال می گذشت . مادرش خدا را شکر کرده بود که به شیراز می رود . دل بریدن از خانه پدری مشکل بود هرچند که پدر سالها پیش مادر و دختر را رها کرده و رفته بود . مادرش همسر وفاداری بود و سالها هر صدای پا ، او را تا در منزل کشانده بود . گاهی که سعی می کرد چهره پدر را به خاطر بیاورد نمی توانست . مادر عکسهای او را در چمدان همیشه بسته نگه داری می کرد . او تنها امید مادرش بود . مقدمات سفر اماده شد ، گونه مادر را بوسید . وقتی از پشت شیشه اتوبوس به او نگاه می کرد انگار برای اولین بار بود که چهره شکسته او را می دید .تا به حال اینطور با دقت چهره مادرش را تماشا نکرده بود . سعی میکرد از نگاه او ، افکارش را بخواند . قطره های اشک صورتش مثل شبنمی که روی گلبرگهای گلی در حال پژمردن نشسته باشد نور را منعکس می کرد . در همین چند لحظه می توانست تمام خاطرات مشترک گذشته شان را مرور کند . سختی ها ، زجر ها ، استقامتها ، بیماریها ، همدردیهای مادرانه همه یادش امد و اکنون انچه می دید ، زنی میانسال بود که میگریست و چروکهای فراوان روی صورتش حکایت از زندگی سخت گذشته داشت . دست تکان می داد ، بغض گلویش را گرفته بود دلش می خواست پیاده شود ، با تمام وجود تنهائی مادرش را حس می کرد . انروز را هرگز فراموش نکرده است . مادر با دور شدن اتوبوس و بدرقه دختر ، به استقبال بدبختی های دوران تنهائی می رفت . سه سال است که وقتی از دانشکده بر می گردد روی یکی از صندلیهای پارک مینشیند و به مادر ، به مخارج دانشگاه ، به تنهائی خود و به اینده فکر می کند . به خودش میگوید امروز پیرمرد نیامده است . خیلی پیر است . از وقتی او را دیده است دلش نمی خواهد پیر شود . همیشه یک ترانه را ارام زمزمه می کند : ‌« شد خزان گلشن اشنائی ـ باز هم اتش به جان زد جدائی ، با تو وفا کردم تا به تنم جان بود ـ عشق و وفاداری با تو ندارد سود » صدایش می لرزد ولی به دل می نشیند . شاید همین ترانه و شنیدن صدای مرد پیر هر روز او را روی صندلی می نشاند .یکجوری یاد مادر و خانه خودشان می افتد . مادرش هم وقتی خسته به خانه می امد همیشه همین ترانه را در اشپزخانه کوچکشان زمزمه می کرد . هرگز از مادر نپرسیده بود که ایا ترانه دیگری هم در خاطر دارد ؟ یک روز با پیرمرد صحبت کرده بود و از او پرسیده بود چرا همیشه این ترانه ؟ سوالی که می خواست همیشه از مادرش بپرسد . دلش می خواست از زندگی او سر در بیاورد ولی پیر مرد زیرکانه از پاسخ دادن شانه خالی کرده بود .

صدای زن غربتی ، او را به خود آورد ، مرتب حرف می زند ، لهجه داشت . روی پیشانی و چانه اش خالکوبی شده بود . از دختر مصرانه می خواست تا کف دستش را ببیند و اینده را پیشگوئی کند . در این موقع سال انگار همه کولیهای ایران به شیراز می ایند ، در خیابانها ، کوچه پس کوچه ها ، پارک ها پرسه می زنند . طلسم میشکنند ، فال می گیرند ، دعا می دهند ، راستش گاهی بی ربط هم نمی گویند حداقل بعضی حرفهائی که به او زده اند تا حدودی با زندگی اش جور در امده است . دختر دستش را با بی میلی دراز می کند و کولی دستش را می کشد و به کف دست او خیره می شود . از زیبائی اش می گوید ، از گذشته او ، مسافری که در راه است ، از تنهائی او ، از زن سیاه چشمی که برایش جادو کرده است و طلسمی که در خاک گورستان کرده اند از همه چیز و همه کس می گوید ، از کسی که میاید ، از وفادار بودن مرد اینده اش . انقدر پشت سر هم حرف می زند که پرده گوش دختر نمی تواند پا به پای ارتعاش تارهای صوتی او مرتعش شود . خیلی از حرفهای او را نمی شنود . در اخر دست دختر را بالا می اورد و امر میکند که به صورتش دست بکشد . کیفش را باز می کند و به زحمت کولی را راضی و دور مینماید . وقتی می رود اینه کوچکش را برمی دارد و خودش را برانداز می کند ، خستگی چهره اش را می بیند ، زیبائی و جوانی اش نمی تواند غمی را که در چشمهایش موج می زند مخفی کند . به حرفهای غربتی فکر می کند و می گوید کدام مسافر ؟ مدتهاست که چشم انتظار کسی نبوده ام . چه کسی می اید ؟ کدام خوشبختی ؟ هم اطاقش گفته است ، این غربتی ها حرف دل ادم را از از چشمهای او می خوانند . به او هم همین حرفها را زده اند ، دختر عجیبی است از خانواده ای مرفه ، اهل تهران است . مرتبا بزک می کند ، خیلی به فال اعتقاد دارد . غذای خوابگاه را نمی خورد . به اندازه خرج سه ماه او ، پول فال قهوه می دهد و هر بار با خوشحالی می گوید : مادام گفت تا سال اینده او می اید و ترا سوار بر اسب سفید خوشبختی به انطرف ابها می برد . دوباره به اینه نگاه می کند . این بار مادرش را می بیند با لبخند همیشگی ولی جوانتر . به خودش می گوید ، چقدر مهربان است . شباهتهای زیادی بین صورت خود و مادرش میبیند . شاید این چهره دوران جوانی مادر است که در اینه به او لبخند می زند همان زمانی که منتظر بود تا کسی بیاید ، وقتی که منتظر مسافر بود . منتظر اسب سفید ، خوشبختی ، وفاداری و مهربانی مردی که دست در دست او می گذارد .
دختر چشمهایش را می بندد و به یاد می اورد که چگونه مادرش از اسب سفید خوشبختی در جوانی به زیر افتاده ، که چگونه عادت کرده است که چشم به راه مسافری نباشد ، که چگونه بی مهری جای وفاداری را گرفت . شاید کولی راست می گوید که طلسم خوشبختی بعضی انسانها را همان سالهای جوانی در گورستانی دفن می کنند .
پیرمرد می خواند ، چشمهایش را باز می کند ، پس امروز هم امد . با سر سلام میکند ، پیرمرد جوابش را با با بلند کردن دست چروکیده اش می دهد بدون انکه اوازش را قطع کند « شد خزان گلشن اشنائی ـ باز هم اتش به جان زد جدائی » دختر دوباره به اینه نگاه می کند انگار صدای مادرش را هم اینبار می شنود که با پیرمرد می خواند « با تو وفا کردم تا به تنم جان بود ـ عشق و وفاداری با تو …… » تکرار از چندین سال قبل

 

دختر این ماجرا اکنون زندگی بسیار خوبی در خارج دارد . امید را فراموش نکنید . امید راهگشاست

 /قصه گوی شب شیراز /


 
 
عشق ساده نبود
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٢
 
عشق ساده نبود

من هم از فاصله ها
فاصله جستم
.................................. اما .
من هم از چند غریبی
که کشیدند سرک
به در خانه ما
با خیالی واهی
بوسه گرفتم
................................. اما .


ماندم ,
باز همان تاریکی
باز همان تنهایی
عشق ساده نبود

 

امیر حسین امیریان .د ( قصه گوی شب شیراز ) چاپ 80

 




 
 
ای به ایران چون نگین. شیراز من
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 
 
 

ای به ایران چون نگین .  شیراز  من

ای که هستی آ شنا با ساز من

ای که دامان می کشانی سوی عشق

مردم ات همواره عاشق پیر  عشق

ای به ناز و نرگس ات همواره مست

از تو بلبل  ؛ گشته حیران  ؛  گل  پرست

ای نمک  ساییده  بر  زیبــــــــارخان

شوخ چشمـــــی  داده ای بر گل رخان

ای  خرامان سرو آ زادت  بلند

می رباید دل ز هر  زیبا  پسنـــــد

ا ی به حافظ گشته نامی  نام ما

 ای به سعدی گشته شیرین کام ما

ای که دل  با ساز چوپان ات شکست

یاد لیلی  کرده در ماتم نشست

ای نبات  ات شاخه  در  فالی  غمین

شاهدی پیوسته وی را در کمین

ای رواق ات مظهری از شوق ما

ما دوان آن سو که دانی ذوق ما

ای تو را قرآن به سر ؛ درو ا ز ه ات 

چشم  بــــــد  دل دور از این   آوازه ات

ای که نا م ات برده جم با افتخار ر

از چه گویم  ؛ با تو ای زیبا نگار

ای به زیبایی تو نامی در جهان

غرقه در  عشقی , تو  جاویدان  بمان

 

فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

 

تکرار سال 87----امیر حسین امیریان .د / قصه گوی شب شیراز/چاپ 80

 

عیدتان مبارک .شاد باشید .بهترین ها را برایتان ارزومندم. شیراز منتظر شماست. سفر خوشقلبلبخندتشویق

 

 


 
 
ای بدوش افکنده گیسو
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٤
 
ای بدوش افکنده گیسو


ای بدوش افکنده گیسو


خاطرت از من برفت .


گفته بودی با تو می ایم


توهم با من بیا


امدم . پیمان شکستی


عهد از یادت برفت.افسوس

امیر حسین امیریان .د / چاپ 80- تکرار/قصه گوی شب شیراز/


 
 
انشب
نویسنده : امیر حسین امیریان .د. - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳
 

 

شبی فراموش نشدنی در حضور دوستان بزرگوار و فرزانه . جناب ادیب / نویسنده و محقق /جناب زینعلی / گرانقدر دوست دانشمند و اهل فرهنگ و ادب / جناب احتشامی / نویسنده . محقق پر کار و صاحب مقالات و کتابهای فراوان  .منجمله کتاب نقش کلانتران و کدخدایان مدیریت شهر و روستا ./

جناب شریعت  با حنجره طلایی خویش و جناب فاطمی با ساز خود غزل  / همدلی نیست بپرسد که ترا خانه چه شد / را به زیبایی اجرا نمودند

انشب نشسته بودیم با  عاشقان ادیبان

----------

هم اشنا فراوان هم جمعی از غریبان

......

 

......


 
 
← صفحه بعد